تبليغاتX
هر آن چیزی که هر روز برایم اتفاق می افتد

هر آن چیزی که هر روز برایم اتفاق می افتد

امروز نه اغاز و نه انجام جهان است..ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

یک شنبه ۱۵ اذر

امروز کلی با این ور و اون ور کردن کارهام تونستم زمانی پیدا کنم که برم چند تا کتاب بی ربط به رشته دانشگاهی رو بخرم..خوش بختانه در این یک مورد کمی خوش قول بودم و این کار به خوشی میوه داد.به اندرون دخول پیدا کردم و شروع به جا به جایی کتابها نمودم تا گزینه باب میل را از سینه سهمگین دیگر کتاب ها برهانم و هم انرا از بی انسانی و هم خود را از بی کتابی نجات داده باشم.به هر تقدیر و به هر کوشش دو نمونه به دست امد.یه کناری نهادم و عمل جست و خیز را بار دیگر از سر گرفتم..در اندک زمانی متوجه بحثی پیرامون مسئول و ارباب رجوعی شدم..حواس را از کتاب به کلام تغییر دادم.بحث پیرامون کسب و کار بود.شخص محترم عنوان می کرد که بدبختانه کاسب نبودم وگر نه در زمانی که دنبال خوندن کتاب و گشتن به دنبال کتابفروشی های ارزان قیمت در پایتخت بودم رو صرف پول می کردم الان این اس و پاس نبودم.ایشون فوق لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران بود و با تمامی استادان ادبی و نظری مراوده داشته..ان طور که از قرائن بر می امد.صدای پخته.. کلامی به جد شیوا و اهنگی بی نظیر در ادای کلمات داشت.این امور و حواشی دیگر گواهی سواد بالا  و مطالعات و خوندن کتاب های زیاد توسط ایشان را داشت.بسیار کتاب خوانده بود و سخن ها در دل داشت..با این همه دانش.. جالب بود که معلم انشا در یکی از مدارس های عیانی تهران در نیاوان بود.می گفت در روزهای اخیر بحث فراوانی با اولیا مرفهین بی درد داشتم مبنی بر اینکه چرا نمره انشا را این قدر پایین دادم.از دولت ابادی گرفته تا خرم شاهی و ندوشن و کدکدنی همه را خوب تر از هر صاحب ادایی می شناخت.سخن ها می گفت از انجمن حکمت و فلسفه..چرایی وجود ان..از غلامحسین دینانی گرفته تا سروش و نصر و ...همه را با جمله کوتاهی رد و یا تایید می کرد.انسان بسیار مورد احترامی بود.اینجانب هم نه گذاشته و نه برداشته جفت پا پریدم وسط بحث شروع کردم به اطلاعت گیری و پرسش های مکرر..این کتاب چه جوریه..اینو پیشنهاد می کنید..نظرت در باره نصر چیه؟سروش را قبول داری؟شریعتی چی ؟حرف شاملو در مورد فردوسی را مبنایی برایش داری و یا می توان سنجید؟خلاصه سوال های فراوان و اطلاعات و جواب های بی نظیر توسط ایشون این روز را برایم خاطره انگیز و به یادماندنی خواهد کرد به یقین

دبیری را  امروز ملاقات کردم که چند سال اخیر درگیری لفظی محکمی را با هم داشتیم..گشاده رو بود و عنوان می کرد که اگر ناخوشی هنوز از من در سینه داری را مستقیم بهم بگو..پیشنهاد کار بهم داد برای مشاوره؟ نه گفتم بله و نه گفتم خیر؟گفتم باید سنجید؟

چندین کتاب خوب خریدم به دید خودم..اهتمام به عملی ورزیدم در این روزها که هر ساله بود و چندین روز به تاخیر افتاده بود؟دوستی قزوینی پیدا کردم و سخن های نغزی زدم و شنیدم که باعث ماندگاری هر بیشتر این روز در ذهنم شد با این حال هنوز بدم!!!

و اما کلام اخر
                                                 حدیث روضه نگوییم.می بهشت نبویم

                                                    به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:51  توسط رضا محمودی  | 

 

 

بــعد  از این نور به آفـــاق دهم از دل خویش
کــــه به خورشید رسیدیم و غبــــار آخر شد..




+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:32  توسط رضا محمودی  | 

امروز ناخداگاه یاد دبیر دینی سال دوم دبیرستان ام افتادم.دبیری که با تمام دبیر های دینی که تاحالا دیده بودم فرق داشت.روشن فکر..کاری!بدون لباس..دارای فهم کامل و درست از دین؟ایشون همیشه مثال هایی می زد که برای تمامی دوستان و همکلاسی ها بسیار جدید و ناشنیده بود..یک بار درباره زندگی و حال تو دنیا می گفت..ادم با پای پیاده باید تو جنگل های شمال قدم بگزاره و صدای شجریان را اونجا زنده بشنوه..با حسرت می گفت چه حالی میده..یعنی خدا می شه..ادم خیلی جالب و مردی بود.اصلا به معلم های دینی نمی خورد.خودش می گفت تو این سی ساله که درس می دم وابسته به این درامد نبودم  و از اون اول شغل ازاد داشتم.می گفت زمانی که درس حوزوی می خوندم استادم بهم می گفت به این دروس برای کسب درامد نگاه نکن..اینها اگر با مادیات قاطی شود نتیجه خوبی نمی دهد.حدود شست سالش بود و خودش می گف تا حالا یکبار مشرف شده به مکه..داستان مکه رفتنش رو هزار بار برامون تعریف کرده و هنوز هم اگر نظرش به ما بیافتد قطعا تعریف خواهد کرد.می گفت وقتی می خواستم به قول معروف مالم رو حلال کنم رفتن خدمت ایت الله مرعشی نجفی..ایشان گفت چقدر سزمایه ومال و منال داری و من همشو بی کم و کاست  عنوان کردم..این چند تکه زمین..به اضافه یه مغازه تو بازار و یه خونه تو جای متوسط شهر...ایشون از این قسمت به بعد رو با چنان خلوصی تعریف می کرد که مو به تن ادم سیخ می شد می گفت ..ایشون گفتند..فرزند هم داری و من جواب مثبت دادم..گفت زمین هات برای  بچه پسر ها..گفت مغازه ات هم خرج خونه زندگی تو می ده اون هم هیچ..خونه هم که برای بانو است و در زمانی که ناخوداگاه فوت فرمودی پناهی است برای فرزندان و زن خونه..این هم هیچ ..درامدت چقدره گفتم فلان قدر..گفت این میزان برای خودت و پس انداز.این میزان برای نفقه ..این میزان هم برای اینده بچه ها و اینقدر هم سهم خمس و زکات شما میشود..خلاصه باعث سردرد نشوم می گفت انقدر بهم حال داد که تا الان در تنم این شادی وجود داره..خودش می گفت بعد از اون روز دیگه مالم رو حلال نکردم..یادمه به منو و دوست دیگه ای خیلی گیر می داد و می گفت این محمودی ادم سالمی است و ازاون شاگرد های شرنیست.البته انگار توصیف دیگر اساتید رو از من نشنیده بود تا نظرش عوض شود و در عین حال هم من سرکلاس ایشون فقط اروم بودم و و از پارازیت انداختن و متشنج کردن کلاس خبری نبود.یادش بخیر فقط در کلاس ایشون بود که از زبان یک ادم دینی شنیدم که شجریان بسیار زیبا می خونه و شنیدن صدایی استاد از نزدیک چه لطفی می تونه داشته باشه و به ادم به قول ایشون چه حالی می ده..از گوشه و کنار شنیدم که تا حالا برای دختر های زیادی جهیزه خریده و مشکلات مادی شونو حل کرده..یک بار رو سقف ماشینش یه کمد بود و بچه ها ازش پرسیدند که کمد برای چیه و گفت برای دختری تو یه روستا خریدم و امروز بعد از کلاس براش می برم..ادم خیلی خوب و با ایمانی بود بر خلاف سیماش..یه پیراهن استین کوتاه ...شلوار یه کم تنگ..ریش از ته کوتاه کرده. و پشت کفش های خوابیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:35  توسط رضا محمودی  | 

سلامی به گرمی پاییز و به صلابت زمستان.به سفیدی دانه های ریز ستارگان در بلندای اسمان.به روشنی شب های بی گرمای زمستان.به زشتی تکنولوژی مدرن و امروزی..شش روز از فصل بعد از خزان گذشت و حالی نبردیم و ندانستیم که عبور فصل ها و ماهها و سالها از چه روست؟پیام شان چیست؟به چه غصه ای می روند و به چه خوشی روی به ما بر می تابند.دلمشغولی های کزایی را جایگزین فروغ مهر و نیک سرشتی درونمان تفیض اختیار کردیم.به بی ارزش ها می اندیشیم و با ارزش ها را با اب دهان نثار دیگران و هم عنان می کنیم.شادی و لذایذ را بی انکه خواسته باشیم به خاطر سپرده ایم و بی انکه بدانیم به اموری مشغولیم که ارزشش به یقین کمتر از پاس کردن اندیشه 1 در ترم اول است.
زمستان امد.خواسته یا ناخواسته؟!امد و ما  بی تاثیر بودیم.ولی می توانیم خرسند باشیم که ...بقیه را خود اندیشه کنید...

باور کنید کلمه هام تموم شده..!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 3:15  توسط رضا محمودی  | 

                                                              انگیزه

نمی دونم چرا ادم بعضی مواقع احساس خالی بودن می کنه..احساس می کنه که دیگه چیزی نداره..حرفی ، عملی و فکری..دچار تکرار شده...نمی دونه و نمی تواند که به زندگی و زیبایی هاش امیدوار باشه..مرگ ارزو می کنه..دوست داره احساسش کنه..دوست داره بره..نباشه..چون می دونه که زندگی بدون اون هم جریان داره..هست..انجام می شه..وقفه ای در روند حرکت این کره خاکی ایجاد نخواهد شد.اون حکم مسیله رو هم ندارد..و هزاران دلیل دیگر که می تونه باعث این بشه که فرد به خودش بقبولانه که من نباید باشم..من هیچی نیستم و به هیچ دردی و کسی نمی خورم..من نباید در حال حاضر باشم.

دوستی امروز اینها رو برام تعریف می کرد..ازم می پرسید که تا حالا فکر کردی که بمیری بهتره..تا حالا خواستی نباشی..تا حالا مرگ رو ارزو کردی...
من:بهش گفتم مرد حسابی چی بلغور می کنی ..تو را چه شده است..چرا اینا را می گی ..چی شده برام تعریف کن..از کی به این نتیجه رسیدی؟کی فهمیدی؟
او:علی بی پرده بگم..منو جدی می گیری؟مسخره ام نمی کنی..می تونی کمی راهنمایی کنی؟دکتر هم رفتم ولی هیچ فرقی نکردم..نمی دونم چه کنم..چه باید بکنم..خسته شدم..نه خواب دارم و نه خوراک..الان یک هفته شده که به خودم فحش می دم..لعن می فرستم..از بودن خودم به رنجم..می خوام اول خودم راحت شم بعد هم بقیه..همه راحت می شن وقتی من نه باشم..چون با خودم و اطرافیان مشکل دارم..بی اراده ام..بی انگیزه!
من:دوست عزیز من نه روان پزشکم و نه می دونم باید چه کار کنی ولی از منظر یک انسان کمی بالغ سخن های شنیدنی دارم..صحبت هایی که ارزش شنیدن دارد..امیدوارم که بتواند باعث گشاده شدن دری از نور  در تو شود..حرکت و جوششی در تو به وجود اورد..تو را به لرزه انگیزه اوری  در اورد..تو را حرکت دهد..
به او گفتم کاملا جدی..چیزی در زندگیت هست که اونو دوست داشته باشی..منظورم فقط محترمه نیستا..هر چیزی..کتاب..یک نویسنده..ابزاری..فیلمی و ..
او:گفت :اره..فلانی رو خیلی دوست دارم.کارش خیلی درسته..ادم موفقی است..خوش بخته ..شادابه بر عکس من..!
من:این برای قدم اول خیلی خوبه..حداقل اینو قبول داری که میشه موفق بود..رو دیکران تاثیر گذاشت..کار جدید کرد.خود بود..
او:چه ربطی به من داره این؟مرا به او چکار؟
من:دوست عزیز ربطش در این می تونه باشه که ادم زمانی مثل تو می شه که احساس تنهایی و غربت کنه..یه این روی که ادم دوستی نداشته باشه که هم فکر و عقیده او باشه..اما همین که تو ایت فرد رو دوست داری می تونه شروع این راه باشه که تو عده ای رو ببینی که کمینه در این یک موضوع با تو هم عقیده اند.برای شروع می تون دوست یابی تو از طریق همین فرد خاص  شروع بشه.برو دنبال کسانی بگرد که هم عقیده تو اند..و..
کار دیگه ای رو که می تونی انجام بدی و شاید  مفید فایده باشه این است که غرور تو بالا ببر..اشتباه نکن..غرور به این معنی که خودت رو خیلی دست بالا بگیر..خودت از خودت تعریف کن..روی عقاید و ارزش های خودت پایبند باش..مانند باد نباش که به هر رفتار و لباسی که دیگران استفاده می کنند تو هم این پیشه رو پیش بگیری!خودت باش ولو تو اشتباهات.در هر موقعیتی ثبات و اعتقاد به خود رو از دست نده..سعی کن به روز باشی ..سعی کن جاسر یاشی به این معنی که جسارت بالایی داشته باشی..احترام رو برای همه داشته باش..ولی بعد از خود..خوار نباش..سرت تو بالا بگیر..محکم حرف بزن..سعی کن در بحث ها وظیفه تماشاگری رو با خط دهی تعویض کنی..خط دهنده باش..اپدیت باش..ایمانت رو قوی کن..خدا را بخوان..قلبت رو به این حرف سازگار کن که کسی تو را خواهد دید..زندگی تو برای او بسیار با ارزش است..بنده خدایی هستی که اگر ژرف بین باشی فرجه و گوش زد هایش رو درک می کنی...این کلمه را همیشه به زبان داشته باش که خدا هر چی تو می خواهی..حالا که داری حرف منو گوش می دی ..منو ببین..بیشتر توجه کن..خدا من فقط تو رو قبول دارم..تویی که می دونی چی می کشم..خود تدبیری بیاندیش که سرحال باشم..ادم باشم..خودم باشم..یه ادمی با ویژگی های خود باشم..و حرف های دیگه که چون ساعت ها به درازا کشید عقلائی نیست که همه را نگاشت..نمی دونم تاثیر داشت یا نه؟ولی می دونم که همه رو شنید..خوب فهمید..ان شا الله کارگر بیافتد..به جاده انسانی و اخلاقی وارد شود.خوب و خودش شود.اینها رو بهش گفتم و اوسار کار رو بخدا سپردم..هر چه او کرد..به روی دیده خواهیم پذیرفت..هر انچه او خواست..خدا در اخر او را انگیزه ببخش..او را به خودش نزدیک کن..او را به خودش برسان..

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 2:32  توسط رضا محمودی  | 

خدایا!!!

مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.

خدایا!

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

خدایا!

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!

اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا!

به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

خدایا!

 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:45  توسط رضا محمودی  | 

                                                         « اسپیلیتر»

یلدا هم به مانند دیگر روزها و ماه ها برای عده عدیدی یکسان تر از یکسان است.هر روزشان عینا همان دیروز است.در مسیری که گاهی اوقات سر راهم است.اتفاقات جالبی رخ داد که شرحش ارزش نگاشتن دارد..

پرده اول

فلکه..فلکه..کجا می ری..گفتم که فلکه...تا سر خیابون بیشتر نمی رم...من گفتم فلکه اگه خواستم برم سر خیابون خبرت می کنم..فلکه..بیا سوار شو..

پرده دوم

رادیو:این یلدا عجب روزی است برای ما ایرانیان..سنت های بسیار شیرینی در این روز گذشته  های دور به عرصه ظهور می نمودند..در این روز رنگین..پسته شامی..میوه..از همه مهم تر هندوانه..اجیل..و خیلی چیز های دیگه برای این شب که دقیقه ای اضاف دارد نسبت به دیگر شب های سال تدارک دیده می شد.

راننده:انگار دلش خیلی خوشه..نمی دونه یه مهمانی ساده که شامل پدر زن و مادر زن هست دست کم 30 و چهل تومانی خالی می شی..فقط بلدن پیشنهاد خرید بدن..بلد نیستن بگن گرونه نخرید..
من:بله..(هر وقت حرفی ندارم می گم بله)به اینا نباید کار داشت باید به جیب کار داشت اون هم تمام مدت..چون غافل بشی خالی شده..تازه باید یه دو هفته ای صبر کنی سه قفلش کنی تا دوباره تا نصف پر بشه..
راننده:اقای که شما باشی هنوز دستت انگار تو خرج نرفته...خیلی گرونیه...بیا بنزین هم  به کل به یغما رفت..الان باید برم  پنج شش تومن بنزین بزنم..هر چی در اوردیم شد دود..
من: حساب کن الان نزدی..می زدیش به یه زخم دیگه..فرقی نمی کنه..این چاها که تموم نمی شه..فقط یادت باشه..مهم این که خودت باور داشته باشی که دیده می شوی توسط کسی اون بالا..این مهمه!

پرده سوم:اقا اینم فلکه...به سلامت

من:ان شا الله گیرمون باید این شب یلدایی..دو بار تا حالا گشتم..خوب شروع می کنیم..
.
               سوالی که در شب یلدا هزار بار عنوان کردم و دهان اب ریزه گرفت..

        رئیس اسپیلیتر مودم ای دی اس ال دارید...؟؟؟؟

اقاها:نه.. با خنده...
من :چرا می خندی...مگه خنده داره...همین جوری..همین جوری یه خرده گریه هم بکن که تکمیل بشه.

پرده چهارم :مراسم یلدا

خوب شد اومدید داشتیم پوستشو می کندیم که خودتون اومدید..بشینید تا شروع کنیم..
من:دیدم چه خوب بود یلدا را به خاطر یلدایش در بیرون برپا می کردیم...همه در کنار هم...اخه چرا باید این همه بریز به پاش..چرا این همه کار برای دقیقه ای ..اون دقیقه ای که بی شک نمی دونیم چرا...چرا به اندازه هفته ای  زباله تولید کنیم و به ثانیه ای میوه و طعامی را ساقط کنیم..اما اندیشه نکنیم که یلدا زیباست زمانی که همه یلدا را جشن بگیرند..یلدا باقی خواهد ماند زمانی که همه با هم یلدا را برگزار کنیم..همراه با زهرا کوچولو..همراه با دینا ها ...همراه با مرتضی ها..با سرطانی ها..با بی سرپرستان..با کودک بی مادر در جزایر قمر!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:33  توسط رضا محمودی  | 

غدیر

در این روز شاهد عملی بودم که در قالب داستانی نمادین برای خود و شما ذکر می کنم..
«کسی آمد..طرف مال اینجا نیست..قبلا بوده ولی در حال حاضر خود را اونجایی می داند.این دوست،انسان،فرد مذکور و هر شخصی که می توان روی آن نام نهاد برای بزرگترین مسئله زندگیش به اینجا آمده..اشکالی رو مطرح می کند که شاید از دید هزاران انسان یک امر حل شده و ساده تلقی شود.امری که در حدود شش ماه تداوم به طور کامل زدوده می شود.برطرف می شود.پاک و ناپدید می شود.طرف ما نتوانست با این امر طبیعی کنار بیاید.چون با شخصیت خود کنار نیامده..چون خودش رو می خواهد بالا ببیند.سفر خارجه شاید تنها ویژگی بدی که در ما ایرانیان به جای می گذارد همین خود بالا بینی است.این فکر را تداعی می کند که ما برتریم..ما بیشتر می فهمیم..زندگی را زیباتر می دانیم.قسم می خورم که به اندازه کاه هم نمی دانند..اگر در ابتدای امر خورده بهره هوشی و دیدی داشته الان هیچش باقی مانده برای او..چون انسانیتش را داده ..فراموش کرده کجا بوده و کجا هست و کجا می رود..بدترین مهم برای ادمی این است که موقعیت زمانی و مکانی خود را بر این امور دیگری برتر بداند..بپندارد که چون اینجا و یا انجا است پس بهتر و والاتر و داناتر است.کسی روزانه جز خواب و کباب به هیچ کلمه دیگر واقف نیست حق ندارد خود را برتر بداند..در این زمان باید او را حیوان نامید.حیوان مصرف کننده..انگل وار..کسی که تا چند صبای اینده قطعا خواهد دانست که بزرگترین و بی بنیاد ترین تصمیم زندگیش را گرفته..و بی شک پشیمان خواهد شد.ان شاالله زیان لازم این اشتباه رو نبیند.ان شاالله درگیر عواقب نشود.عواقبی که نچندان باب میل ادمی است.
این نیمک داستان ما شاید خیلی گویا نباشد..منظور نویسنده برای هر خواننده ای روشن نباشد.در فهمش تاریکی های زیادی موجود باشد.علت بیان و چرایش چه می تواند باشد..و هر ان چیزی که مخاطبی چون شما می خواند و به ذهنش می رسد..این را بر من ببخشاید..چون بر من اشکار است که این لحن برای مخاطب اصلیش کارگر می افتد.حدود پذیرفتن ان بیش از نا دیده انگاری اش است.»
هیچ موقع روزهای تعطیل رو دوست نداشتم ..هیچ کار مثبتی تا به این لحظه در چنین روزهای از خود سرنزده است.اما شعری رو که امروز بسیار زمزمه می کردم رو به عنوان سخن روز می دانم.

                                « شبست و شاهد وشمع و شراب و شیرینی
                                  غنیمتست چنین شب که دوستان بینی»

امروز به مانند همیشه که سه سخنهای گوهر بار «س»گوش می دادم به نکته پسندیده ای رسیدم که عنوان فلسفه روز را بر ان نهادم..«قران کتاب اکشن ..حسود به سزای عملش نمی رسد.کسی که حسد ورزید گناهی برایش منظور می شود.امر بد گناهی ندارد.تا  زمانی که این امر رو ورزیده نشده گناهی نیست..»

و اما حکایت روز

شخص ترسایی که شغلی تعمیرگر داشت.مریدان مولانا دور این شخص رو گرفته و به هزاران برهان و دلیل قصد ایمانی کردن و مسلمان کردن این روشن دل را می کنند..تعمیرگر در توانش نبود که جواب برهان این افراد رو بدهد..اما در جواب برهان های محکم این صوفیان جوابی بسیار خدایی و ایمانی می دهد..این فرد میانسال می گوید..«از روی عیسی مسیح خجالت می کشم که دین خودم را عوض کنم.شاید شما راست بگوید..مولوی در اینجا وارد بحث می شود می گوید..این مرد ایمان رو دارد..این ترس از خدا در درونش جای گرفته..از او دیگر چه می خواهید..ایمان همین ترسی است که این شخص ترسا دارای ان است..           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:5  توسط رضا محمودی  | 

یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود..گفت:کجایی که مشتاق بوده ام.گفت مشتاقی به که ملولی.

                                          «دیــــــر آمـــــدی ای نگــــــار سرمست
                                          زودت  ندهــیـــم  دامــــن  از   دســـت»

                                          «معـشوقـــــه کـــــه دیــــــر دیـــر بیـــند
                                           آخــر کــــــم از آنـــــکه سیـــــــــر بیــند»

شاهد که با رفیقان آمد.به جفا کردن آمده است.به حکم آنکه از غیرت و مضادت(روی دال تشدید داره!!)خالی نباشد.

                                          «به یـک نفس که برآمیخت یار با اغیـــار
                                           بسی نماند که غیرت وجود من بکشد»

                                      «به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
                                      مــرا از آن چــه کـــه پروانه خویشــتن بکـــشد»

«گلستان سعدی..محمد علی فروغی..بکوشش بهاالدین خرم شاهی»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:29  توسط رضا محمودی  | 

سلام تا هنوز چیزی نشده اولین شعری که در دیوان سعدی دیدم رو در زیر نثارتان می کنم    
 
                                       یـکی نــان خورش جز پیازی نـداشت..
                                       چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت..
 
و اینکه امروز از شدت ضعفی که بیماری در اندرونم ایجاد کرده ..فقط می توانم به دورن جای خواب پناه ببرم و سر را که به مانند ابزار ایجاد حفره در دیوار در لرزه به سر می برد را به گوشه ای تکیه دهم تا شاید مرحمی باشد..فقط به این تحلیل بسنده می کنم که امروز به بزرگ ترین نتیجه عمرم تا حال رسیدم و اون اینکه ..کسی رو ندیدم که درونش داغون نباشد.از بین بچه های دانشگاه  و افراد شجره نومه و ..که خوشحالی و شادی انها را دیده باشم و زمانی که قفل دلشان را در برابرم گشودند دانستم که انقدر از لحاط روحی مشکل دارند که این خنده فقط در حکم مرحم است.در حکم دیاسپماپ..فقط ایجاد چند ساعت خواب..همه به نوعی دنبال دل و گوشی می گردند که برایش از نا شادی ها و بدبختی ها و دلخوری ها داستان ها بسرایند.کلمه ها ردیف کنند.دلها بشکنند به ظاهر..ولی کار مثبتم این بود که سخنرانی استاد ع.س رو به دوستی دادم و در گونی کاملا محسوسی درش مشاهده کردم..دیدم درد خود و درد اعتقادش را دارد.دیگه توان نوشتن در حال زایل شدن است در افکارم.دیگه چشم ها هم وظیفه دیدن را به جا نمی اورند..فقط به همین بسنده می کنم..

                                         چون که سرکه سرکه ای افزون کند
                                         پـس شـکــر را واجب افزونی بــود.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:57  توسط رضا محمودی  |